بیست و پنج ساگی نزدیک می شود و من به اندازه ی تمام آدم های سی ساله ی زندگی ام که دچار بحران سی سالگی نشده اند دچار بحران بیست و پنج سالگی می شوم. مدام سوال می پرسم تا بتوانم تنها کمی خودم را از ترس از
در یک لحظه بودیم. از مادرش می پرسید که چرا روی گونه های من اشک سر می خورد؟ و من فکر می کردم دلم می خواهد برگردم به سنی که دارد؟ یک کوله ی کوچک داشته باشم و مادرم با دستانش و هدایتش حتی زحمت انتخاب مسی
شروع مکالمه با موضوع معنا بود. گفته بود فکر می کنی چرا هم سن های تو راحت زندگی می کنند، عاشق و فارغ می شوند، پیشرفت می کنند بدون آن که سوالی بپرسند، رنجی بکشند، یا خود را تا این حد آزار بدهند، اما تو
اگر افکار قابلیت نام گذاری داشتند، این روزها می توانستم نام "بندهای گسستنی" را به افکارم اختصاص بدهم. کدام بند می تواند ناگسستنی باشد؟اگر افکار قابلیت نام گذاری داشتند، این روزها می توانستم نام "بندها
در همین احوال، اگر بخواهیم تجسم درستی از حالت روحی جداماندگان شهرمان داشته باشیم، باید دوباره آن شامگاهان زراندود و پر از گرد و خاک را که بر روی شهر بی درخت می افتاد و زنان و مردان را که در آن لحظه به
نیاز به صدای موسیقی یا پادکست نبود. صداها شدت گرفته بودند. از نیمه های شب گذشته. گفته بود دوست داری بخوابی؟ و پرسیده بودم "مگه خواب نیستیم الان؟". قبل تر ها تلاش برای قربانی بودن داشتم، بعد از مدتی که